سيد محمد باقر برقعى

3232

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آن چشم نيست چشمهء آشوب است * خمخانه‌ايست از مى مرد افكن گه جان ربايد از دل و ديگر گاه * همچون مسيح جان بدمد بر تن * * آن چشم نيست بلبل گوياييست * صدها سخن به گردش خون دارد شيريست بركشيده ز كين شمشير * صد جنگجو ز اسب به زير آرد * * خاموشى اى بلاى دل ، امّا من * آشوب در نگاه تو مىبينم صد راز خفته‌اى بت افسونگر * در پردهء سياه تو مىبينم * * چشمت فسانه‌ايست فسون‌آميز * غوغا كند چو مست ، به كار آيد شورى ز هر كرانه به پا خيزد * كاين مست ، هان ، به عزم شكار آيد * * بس ديده‌ام شكار و بسى صيّاد * صيّاد ديده‌ام كه قرارش نيست ليكن تو را نگاه خمارآلود * جز دل به دشت عشق ، شكارش نيست * * ديدى كه من به مهر تو پابندم * از من كشيده‌اى ز جفا دامن ديدار تو نوازش جانم بود * آن هم روا نداشته‌اى با من * * رفتى تو از كنار من ، امّا من * پيوسته ياد روى تو را دارم با هركسى كه باشم و هرجايى * پيوسته گفتگوى تو را دارم * * رفتى تو و قرار برفت از من * اى زلف بىقرار تو آرامم شد تابم و پديد نشد پيكى * تا آورد به‌سوى تو پيغامم * * بگذر از اين سفر تو دگر بگذر * بازآى تا به پاى تو جان ريزم بازآى و روشنى به دلم بازآر * بازآى تا به دامنت آويزم * *